درزمان پیامبر ، وقتی ایشون از یه محلی رد می شدن یه مردی بهشون اهانت می کرد . آشغال می ریخت رو سر پیامبر . دل و روده ی گوسفند می ریخت . بعضی وقتام که چیزی گیرش نمی یومد فحاشی می کرد .

یه روز پیامبر از اون کوچه رد می شدن دیدن از طرف خبری نیست. فرداش هم خبری نبود...نگران حالش شدن!!!! (دوستان پیامبر جز بی احترامی چیزی ازش ندیده بودن) از اصحاب سراغ منزلشو گرفتن و رفتن عیادتش . بهش گفتن چند وقت ازت بی خبر بودیم.. ولی اگر من گناهکار بودم حکم اعدامش صادر می کردم...........