استکبار شگفت آور شدّاد
قصه ای راجع به شدّاد از مستکبران نامی تاریخ امده است که حضرت هود پیامبر علیه السلام را دعوت به ایمان و توحید کرد او گفت: اگر ایمان بیاورم.. خدای تو به من چه
می دهد ؟ فرمود بهشت. گفت بهشت چیست ؟ حضرت هود قدری از اوصاف بهشت برای
او تعریف کرد که خانه های عالی و قصر های مجلل و اشجار مثمره و انهار جاریه و... او گفت خوب من خودم می توانم اینها را در دنیا ایجاد کنم. حالا چرا خودم را به رنج بیفکنم
واز لذت ها محروم بمانم. برای این که بعداٌ به آن بهشت برسم من در همین زندگی فعلی..
بهشت را می سازم ودر آن زندگی می کنم با این فکر و خیال خام شروع به ساختن کرد
و خدا هم به او مهلت داد
در قرآن آمده است..............
من به انها ( مستکبران ) مهلت می دهم به یقین نقشه ی پنهان من قوی و حساب شده
است..
او با کمال اطمینان و آسودگی خاطر. مشغول ساختن بهشت شد ..از همه ی پادشاهانی
که تحت سیطره اش بودند خواست که انچه جواهرات در اختیار دارند برای او بفرستند
تا در بنای آن شهر بهشتی به کار رود در ناحیه ی شام قسمتی از زمین را که خوش آب و
هوا بود .انتخاب نمود هزاران معمار و بنّا مشغول کار شدند . قصر های مجلل و با شکوه
اشجار و انهار و حتی در خت های طلایی از طلا ی خالص.. از شاخه های آنها مشک
وعنبر آویختند نهر ها که در آن آب جاری بود. در کف نهر ها به جای ریگ و سنگریزه
جواهرات ریختند . زیبا ترین زنان را از همه جا در آنجا جمع کردند بنا بر نقل قول.. تقزیباٌ
سیصد سال خدا به او مهلت داد تا شهری بی نظیر از هر جهت تا سیس کرد که قر آن
در سوره ی فجر اشاره به ان دارد:
شهری که مانند ان در دنیا /تا زمان/ سا خته نشده است
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم
قسمت دوم تا فردا خدا نگهدار تان...