درد دل با خدا
بناچاری نامت را
درد گذاشتند
تو چه می فهمی
که من از تو چه می کشم
سردرد را می گویم
چه خیال خامی
من که بنده مومن تو نیستم
که اینقدر
از درد
زجر می کشم
ثوابی
داشته باشد
صدای ناله هایم می شنوی
نمی دانم چرا
از ناله من خوشت آمده
که دردم کمتر نمی کنی؟
از فرشته هایت بپرس
که من چقدر درد می کشم
خدا.. دارم از درد آب می شوم
نمی دانم چرا
پاییز
زرد شدن رنگ برگها
من هم اینمه درد و درد
شاید می خواهد آفتابم
غروب کند
غزل خدا حافظی بسرایم
خدا ترسم که به زودی بمیرم
رخسار مولایم هر گز نبیم
خدا امشب که از درد بی تاب شده ام می خواهم بدون واسطه با خودت حرف بزنم
چه کار کنم
چون سیل اشک بریزم؟
من که از دردی که می کشم بدون اراده اشک از چشمانم سرازیر است
می توانم یک خواهش کنم؟
خدا یا.......مرا درد دیوار خوف و رجا تنها مگذار
خدا. از تاریکی قبر و شب اول و حشت قبر می ترسم
تنهایم مگذار.................................خدا دوستت دارم
دردی که می دهی هم شکر.........
اللهم صل علی محمد وال محمد وعجل فرجهم............یا حسین
